|
متون عاشقانه
در
افسانه ها
آمده روزي که
خداوند جهان
را آفريد
فرشتگان مقرب
را به بارگاه
خود فرا
خواند و از
آنها خواست
تا براي
پنهان کردن
راز زندگي
پيشنهاد
بدهند∙
يکي از
فرشتگان به
پروردگار
گفت:خداوندا
آنرا در زير
زمين مدفون
کن∙
فرشته ديگري
گفت آن را در
زير درياها
قرار بده∙
و سومي گفت
راز زندگي را
در کوهها
قرار بده∙
ولي خداوند
فرمود اگر من
بخواهم به
گفته هاي شما
عمل کنم فقط
تعداد
کمي از
بندگانم قادر
خواهند بود
آن را بيابند
در حالي که
من مي خواهم
راز
زندگي در
دسترس همه
بندگانم باشد∙
در اين هنگام
يکي از
فرشتگان گفت
فهميدم کجاهي
خداي مهربان
راز
زندگي را در
قلب بندگانت
قرار بده
زيرا هيچ کس
به اين فکر
نمي افتد که
براي پيدا
کردن آن بايد
به قلب و
درون خودش
نگاه کند∙
و خداوند اين
فکر را
پسنديد∙
   
تاريکي شب سه
شمع روشن
کردم ، اول
براي ديدنت ،
دوم براي
موندنت ، سوم
براي بوسيدنت
، بعد هر سه
رو
خاموش کردم
براي در آغوش
کشيدنت
پاداش آن
صفاي خدايي
كه در تو بود
اين واپسين
ترانه تو را
يادگار باد
ماند به
سينه ام غم
تو يادگار تو
هرگز غمت
مباد و خدا
با تو يار
باد
   
خدایا تو
دانی که در
زندگانی چه
کرده به من
مهربانی من
خدایا تو
دانی که این
مهربانی شده
دشمن جاودانی
من
کسی که دلم
را کشیده
خدایا در اتش
غم
نگفته که با
او به غیر
محبت چه کرده
دلم
بلا دیدم از
دل خطا دیدم
از دل
نخواهم دلی
را دل قابلی
را که شد
باعث نا
توانی من
به عشقی
اسیرم به
دردی دچارم
که از محنت
ان قراری
ندارم
سیه شد از
آان زندگانی
من...............
   
|